وبلاگicon
دیروز باران را شنیدی؟ روایت من را می گفت ... - بوی خوش رهایی












































بوی خوش رهایی

یک)

از دیروز به بعد،

ماه برای همیشه غروب کرد

از هیبتِ خورشیدِ من ...

 

دو)

دلِ پرتقال ها هم،

از عشق تو خونی شد ...

 

سه)

خط فقرِ من،

از آستانه ی حضور تو معنا گرفت ...

 

چهار)

اخم هایم را،

بزن به حساب غروب های صبحگاهی ات ...

 

پنج)

نطفه ای که در من کاشتی،

ژن هایِ غالبِ خداگونه داشت ...

 

+ تنها آغوشِ تو،

  به گرمای تنم محرم است ...

 

شش)

خزان را هر روز،

در دلتنگی هایم بیشتر تجربه کردم ...

 

+ اثر هر ده انگشتت،

   روی شیشه ی دلم می سوزد ...

 

هفت)

نفسم از خلاء عطر تو

تنگ است

 

هشت)

در این روزهای قحطیِ انسانیت،

نفس هایت بوی نا آشنای مردانگی می دهد ...

 

نه)

سیاهی موهایم

بدون نوازش دستهایت

به روزگارِ سپیدم رنگ باخت ...

 

ده)

وقتی نباشی،

من را با آفتابِ تابستانی چه کار ؟!

 

 

 

+ برای کم سو شدنِ چشم هایم نیم سال نوری دور از نگاه تو بودن هم کافیست ...

 

 

♥♥♥ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ خط خطیِ پرستو ♥ اثر انگشتِ شما ♥ ()