باران که می آید

بوی سوختگی از ویرانه های دلم بلند می شود

خاطرات خاک خورده ام آنچنان گِلی می شود که در آن گیر می کنم

باران که می آید

دلتنگی های نم خورده ام تازه تر می شود

تنهایی هایم جوانه می زند

غم هایم سبز می شود

 

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
فرهاد

نرم ریز باران دست من بیرون پنجره در پی رستنی دوباره شاید شاید تو در آفتابی ترین نقطه ایستاده ای اما هوای بودنت حسابی خیس باران است