زخم را که بنویسی، دهان باز می کند ...

 

بس که بی حوصله ام این روزها، از زندگی که هیچ، از خودم هم می گذرم.

در بحرانی که من به سر می برم، زندگی جنگ بی پایانیست که نه توان ادامه اش را

دارم، نه جسارتِ تمام کردنش را!

در این تکرارِ مداوم شکست دیگر برای تنها نشدن و برای پیر نشدن تلاشی نمی کنم.

آخر چه فرقی می کند آدم ها را دوست داشته باشم یا نداشته باشم؟ دوستم داشته

باشند یا نداشته باشند؟ وقتی برای از دست دادن آدم ها، آرزوها و روزها، وقتی برای

ازدست دادنِ همه چیزمان زندگی می کنیم. 

در خوش بینانه ترین حالت ممکن، اگر این جنگِ تحمیلی به هیچ هم ختم نشود جنگِ

دیگری در راه است و باز هم شکست پشتِ شکست ...

اینجا، پشت هر قُله، دره ای کمین کرده، پشت هر خنده، گریه ای ...

پس شادی، موفقیت و عشق برای خودتان! در بی راهه این دنیا، زندگی من رودِ

خروشانی بود که خواسته و ناخواسته به هرز رفت.

 

 

+ ریشه دواندنم

            آغاز خشکیدن بود

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید